تبلیغات
تارنمای شخصی امیرحسین احمدنیا - زندگینامه امام علی بن موسی الرضا(علیه آلاف التحیه و الثنناء)

بخش های سایت

-  
صفحه نخست وب سایت شخصی امیرحسین احمدنیا

مطالب خواندنی

آموزش مجری گری و فن بیان

مناسبت ها

نمونه متن مجری

احمدنیا

موضوعات

نویسندگان

  • تعداد پست ها: [cb:blog_category_post_count]

زندگینامه امام علی بن موسی الرضا(علیه آلاف التحیه و الثنناء)

شهادت امام رضا(ع)

حضرت على بن موسى الرضا علیه‏السلام - در روز یازدهم ذیقعده سال 148 هجرى دیده به جهان گشود(1). مادر او بانویى با فضیلت بنام «تُكْتَمْ» بود كه پس از تولد حضرت، از طرف امام كاظم علیه‏السلام -«طاهره» نام گرفت(2).
كنیه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهده‏دار مقام امامت و رهبرى امّت گردید.

خلفاى معاصر حضرت‏

مدت امامت آن حضرت بیست سال بود كه ده سال آن معاصر با خلافت «هارون‏الرشید»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امین»، و پنج سال آخر نیز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود.
امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدینه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسیدن به حكومت، حضرت را به خراسان دعوت كرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203 هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسید و در همان سرزمین به خاك سپرده شد(3).

امام در عصر هارون‏

از سال 183 هجرى كه پیشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنیا رفت، امامت پیشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حكومت وى سپرى گردید.
این مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودكامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعالیت فرهنگى و علمى امام رضا علیه‏السلام به شمار مى‏رود، زیرا هارون در این مدت متعرض امام نمى‏شد و حضرت آزادانه فعالیت مى‏نمود، ازینرو شاگردانى كه امام تربیت كرد و علوم و معارف اسلامى و حقایقى از تعلیمات قرآن كه حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در این مدت صورت گرفت.
شاید علت مهم این كاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر علیه‏السلام - بود، زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور كتمان این جنایت به عمل آورد، اما سرانجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گردید و هارون كوشش مى‏كرد خود را از این جنایت تبرئه سازد. گواه این معنا این است كه هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر»، كه جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاك سپرد، پیغام فرستاد كه: «خدا سندى بن شاهك را لعنت كند، او این كار را بدون اجازه من انجام داده است»!(4).
مؤید دیگر این معنا اظهارات هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمكى» در مورد على بن موسى علیه‏السلام - است، یحیى‏ (كه قبلاً نیز درباره امام كاظم علیه‏السلام - بدگویى و سعایت كرده بود) به هارون گفت:
پس از موسى بن جعفر اینك پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى كند (گویا نظر وى این بود كه بگوید بهتر است از هم اكنون على بن موسى علیه‏السلام - تحت نظر مأموران خلیفه قرار گیرد!).
هارون (كه هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نكرده بود و از عواقب آن نگران بود) ، پاسخ داد:
آنچه با پدرش كردیم كافى نیست؟ مى‏خواهى یكباره شمشیر بر دارم و همه علویّین را بكشم؟!(5).
خشم هارون، در باریانش را خاموش ساخت و دیگر كسى جرأت نكرد در باره آن حضرت به سعایت بپردازد.
على بن موسى با استفاده از این فرصت در زمان هارون ، علناً اظهار امامت مى‏كرد و در این مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقیه نداشت ، تا آنجا كه بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار ، او را برحذر مى‏داشتند و امام علیه‏السلام به آنان اطمینان مى‏داد كه از سوى هارون آسیبى به وى نخواهد رسید!
صفوان بن یحیى‏ مى‏گوید: چون امام ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیه‏السلام در گذشت و على بن موسى الرضا علیه‏السلام امر امامت و خلافت خود را آشكار ساخت، به حضرت عرض شد:
شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مى‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مى‏ترسیم.
فرمود: او هرچه مى‏خواهد كوشش كند ، او را بر من راهى نیست(6).
نیز از محمد بن سنان نقل شده(7)كه : به ابى الحسن على بن موسى الرضا - علیه‏السلام - در ایام خلافت هارون عرض كردم: شما امر خلافت و امامت خود را آشكار ساخته به جاى پدر نشسته‏اید، در حالى كه هنوز از شمشیر هارون خون مى‏چكد!!
فرمود: مرا گفتار پیامبر اكرم نیرو و جرأت مى‏بخشد كه فرمود: اگر ابوجهل توانست مویى از سر من كم كند بدانید من پیامبر نیستم، و من به شما مى‏گویم: اگر هارون مویى از سر من گرفت بدانید من امام نیستم!!(8).

امین و مأمون؛ تفاوتها و تضادها

هارون در زمان خلافت خود، «محمد امین» را (كه مادرش زبیده بود) ولیعهد خود قرار داده از مردم براى او بیعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نیز (كه از مادرى ایرانى تولد یافته بود) ولیعهد دوم قرار داد.
در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسید كه انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى‏رحمى و درندگى كه نشان مى‏دهند، از خاموش ساختن فریاد انقلاب عاجز مانده‏اند.
هارون پس از مشاوره با وزیران و مشاوران خویش ، صلاح دید كه شخصاً به آن سامان سفر كند و قدرت خلافت را یكجا براى سركوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانیان به كار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را كه ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد.
هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام كند و به اصطلاح فتنه‏ها را خاموش سازد، اما دیگر نتوانست به بغداد مركز خلافت برگردد. او در سوم جمادى الاخرى‏ سال 193 هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(9).

شكست امین‏

شبى كه هارون در «طوس» در گذشت ، مردم با پسر او محمد امین در بغداد بیعت كردند.
از خلافت امین بیش از 18 روز نگذشته بود كه در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهد خلع كند و آن را به فرزند خود، «موسى» ، واگذار كند.
او در این باره با وزرا مشاوره نمود و آنها این كار را مصلحت ندیدند ، مگر یك نفر بنام «على بن عیسى بن ماهان» كه اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امین، تصمیم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام كرد.
مأمون نیز در واكنش نسبت به این عمل ، امین را از خلافت خلع كرد و پس از یك سلسله درگیریهاى نظامى سرانجام امین در سال 198 هجرى كشته شد(10).
بدین ترتیب پس از قتل امین، اختیارات كامل كشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت.

آزادى نسبى امام در زمان امین‏

در دوران حكومت امین، و سالهایى كه بین مرگ هارون و حكومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حكومت عباسى در تاریخ به چشم نمى‏خورد و پیداست كه دستگاه خلافت بنى عباس در این سالهاى كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون و خلع مأمون از ولایتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امین بود ، فرصتى براى ایذا و آزار علویان عموماً و امام رضا علیه‏السلام خصوصاً نیافت و ما مى‏توانیم این سالها (193-198) را ایام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعالیتهاى فرهنگى آن حضرت بدانیم(11).

مأمون كیست؟

مادر مأمون كنیزى خراسانى بنام «مراجل» بود كه در روزهاى پس از تولد مأمون از دنیا رفت و مأمون به صورت نوزادى یتیم و بى‏مادر پرورش یافت. مورخان نوشته‏اند كه: مادر وى زشت‏ترین و كثیف‏ترین كنیز در آشپزخانه هارون بود ، و این خود مؤیّد داستانى است كه علت حامله شدن وى را بازگو مى‏كند(12).
ولادت مأمون در سال 170 هجرى، یعنى در همان شبى كه پدرش به خلافت رسید ، رخ داد و در گذشتش در سال 218 هجرى رخ داد. مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى‏ برمكى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند.
مربى وى «فضل بن سهل» بود كه به «ذو الریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید. فرمانده كل قوایش نیز «طاهر بن حسین ذو الیمینین» بود.

خصوصیات مأمون‏

زندگى مأمون سراسر كوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش آنچنانى بود، درست برعكس برادرش امین كه در آغوش زبیده پرورش یافته بود. هركس زبیده را بشناسد درمى‏یابد كه تا چه حد باید زندگى امین غرق در خوشگذرانى و تفریح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏كرد و نه تنها به آینده خود مطمئن نبود ، بلكه برعكس ، این نكته را مسلم مى‏پنداشت كه عباسیان به خلافت و حكومت او تن در نخواهند داد، ازینرو خود را فاقد هرگونه پایگاهى كه بدان تكیه كند مى‏دید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و براى آینده به برنامه‏ریزى پرداخت. مأمون خطوط آینده خود را از لحظه‏اى تعیین كرد كه به موقعیت خود پى برد و دانست كه برادرش امین از مزایایى برخودار است كه دست وى از آنها كوتاه است.
او از اشتباههاى امین نیز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امین كه خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت كه تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیكو از خود بروز بده. مأمون نیز همین گونه مى‏كرد ، هربار كه امین كارى را با سستى آغاز مى‏كرد، مأمون همان را با جدیت در پیش مى‏گرفت.
در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان، برترى یافت.
برخى مى‏گفتند: در میان عباسیان كسى دانشمندتر از مأمون نبود.
«ابن ندیم» درباره‏اش چنین گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و كلام بود». از حضرت على علیله‏السلام - نیز نقل شده كه روزى درباره بنى عباس سخن مى‏گفت، تا بدینجا رسید كه فرمود: «هفتمین آنها، از همه‏شان دانشمندتر خواهد بود».
سیوطى ، ابن تغرى بردى ، و ابن شاكر كتبى نیز مأمون را چنین ستوده‏اند:
به لحاظ دوراندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیركى، هیبت، شجاعت، سیادت و فتوت، «بهترین مرد بنى عباس بود، هرچند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لكه‏دار كرده بود».
پدر مأمون نیز خود به برترى وى بر برادرش امین شهادت داده و گفته بود:«...تصمیم گرفته‏ام ولایتعهد را تصحیح كنم و به دست كسى بسپارم كه رفتارش را بیشتر مى‏پسندم، خط مشیش را مى‏ستایم، به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف وسستیش آسوده خاطرم ، و او كسى جز «عبداللّه» نمى‏باشد. اما بنى‏عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را مى‏طلبند ، چه او یكپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است ، دستش به اسراف باز است ، زنان و كنیزكان در رأى او شریك و مؤثر واقع مى‏شوند، درحالى كه عبداللّه شیوه‏اى پسندیده و رأیى اصیل دارد و براى تصدى چنین امرى بزرگ شخصى قابل اطمینان است...»(13).

امام هشتم در عصر مأمون‏

با استقرار مأمون بر سریر خلافت، كتاب زندگانى امام علیه‏السلام - ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه‏اى كه در آن امام على بن موسى الرضا - علیه‏السلام - سالهایى را با اندوه و ناملایمات بسیار به سر برد.
غاصبین خلافت - چه آنها كه از بنى امیه بودند و چه بنى عباس - بیشترین وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على علیه‏السلام داشتند؛ كسانى كه مردم و لا اقل توده انبوهى از آنها خلافت را حق مسلّم آنان مى‏دانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتى را نیز در وجود آنان مى‏یافتند. این بود كه فرزندان بزرگوار على علیه‏السلام همواره مورد شكنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏رسیدند.
اما مامون احیانا اظهار علاقه به تشیع مى كرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ایرانیان بودند كه نسبت به آل على و امامان شیعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام علیه السلام را به زندان بیفكند و مورد شكنجه و آزار قرار دهد ، ازینرو روش تازه اى اندیشید كه گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و كم محذورتر بود و به همین جهت روش خلفاى بعد نیز بر همان مبنا قرار گرفت .
مأمون تصمیم گرفت امام علیه السلام را به مرو ، مقر حكومت خود ، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت ، كارهاى او را تحت نظارت كامل قرار دهد.

چرا مامون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟

دعوت مامون از امام علیه السلام به خراسان
مامون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل على به مركز خلافت بیاید.(14)
امام - علیه‏السلام- از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزید، ولى از سوى مأمون اصرار و تأكیدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام - علیه‏السلام - همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حركت فرمود.(15)
مأمون به «جلودى» و یا به نقل دیگر «رجأ بن ابى ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهى كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هیچ وجه از اداى احترام به كاروانیان و بخصوص امام - علیه‏السلام - خوددارى نكند، اما
امام - علیه‏السلام - براى آگاهى مردم آشكارا از این سفر اظهار ناخشنودى مى‏نمود.
روزى كه مى‏خواست از مدینه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گریه كنند و فرمود: من دیگر به میان خانواده‏ام بر نخواهم گشت.(16)
آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پیامبر وداع كند. حضرت چندین بار وداع كرد و باز به سوى قبر پیامبر بازگشت و با صداى بلند گریست.
«مخول سیستانى» مى‏گوید: در این حال خدمت حضرت شرفیاب شدم و سلام كردم و سفر بخیر گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر ، من از كنار جدم دور مى‏شوم و در غربت جان مى‏سپارم و در كنار هارون دفن مى‏شوم!(17)
طریق حركت كاروان امام علیه‏السلام از مدینه به مرو طبق دستور مأمون از راه بصره و اهواز و فارس بود، شاید به این جهت كه از جبل (قسمتهاى كوهستانى غرب ایران تا همدان و قزوین) و كوفه و كرمانشاه و قم(18)، كه مركز اجتماع شیعیان بود، عبور نكنند.(19)

ورود به پایتخت‏

موكب امام - علیه‏السلام - روز دهم شوال به مرو رسید. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثیرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شایانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسایش در اختیار آن حضرت قرار گرفت.
پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاكراتى بین آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پیشنهاد كرد كه خلافت را یكسره به آن حضرت واگذار نماید.
امام - علیه‏السلام - از پذیرفتن این پیشنهاد بشدت امتناع كرد.
فضل به سهل با شگفتى مى‏گفت: خلافت را هیچگاه چون آن روز بى‏ارزش و خوار ندیدم، مأمون به على بن موسى - علیه‏السلام - واگذار مى‏نمود و او از قبول آن خوددارى مى‏كرد.(20)
مأمون كه شاید خوددارى امام را از پیش حدس مى‏زد گفت: حالا كه این طور است، پس ولیعهدى را بپذیر!
امام فرمود: از این هم مرا معذور بدار.
مأمون دیگر عذر امام را نپذیرفت و جمله‏اى را با خشونت و تندى گفت كه خالى از تهدید نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنیا مى‏رفت شورا را در میان 6 نفر قرار داد كه یكى از آنها امیرالمؤمنین على- علیه‏السلام- بود و چنین توصیه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم باید پیشنهاد مرا بپذیرى ، زیرا من چاره‏اى جز این نمى‏بینم»! (21)
او از این هم صریحتر امام- علیه‏السلام- را تهدید و اكراه نمود و گفت: همواره بر خلاف میل من پیش مى‏آیى و خود را از قدرت من در امان مى‏بینى. به خدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایتعهد، خوددارى كنى تو را به جبر وادار به این كار مى‏كنم، و چنانچه باز هم تمكین نكردى به قتل مى‏رسانم!!(22)
امام- علیه‏السلام- ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و فرمود:
«من به این شرط ولایتعهد تو را مى‏پذیرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امرى نباشم و در هیچ یك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(23)

مقام ولایتعهد كه هرگز به انجام نرسید

مردم مرو خود را براى روزه دارى ماه مبارك رمضان سال 201هجرى آماده كرده بودند كه خبر ولایتعهد امام ـ علیه السلام ـ منتشر شد و همه این بشارت را با سرورى آمیخته به شگفت تلقى كردند
روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولایتعهد به خط مامون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ نیز با ذكر مقدمه اى پر از اشاره و ایماء قبولى خود را اعلام فرمود, ولى یاد آورى كرد كه این امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در كنار همان مكتوب , بزرگان و فرماندهان كشورى و لشگرى همچون : یحیى بن اكثم , عبدالله بن طاهر, فضل بن سهل , این عهدنامه را گواهى نمودند.(24)
آنگاه تشریفات بیعت طى مراسمى شكوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولایتعهد جلوس فرمود. اولین كسى كه به دستور خلیفه دست بیعت به امام ـ علیه السلام ـ داد , عباس فرزند مأمون بود و پس از او فضل بن سهل وزیر اعظم , یحیى بن اكثم مفتى دربار, عبدالله بن طاهر فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس كه حاضر بودند, با آن حضرت بیعت كردند.(25)
موضوع ولایتعهد امام هشتم , طبعاً براى دوستان و شیعیان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود, ولى خود آن حضرت از این امر اندوهگین و متاءثر بود و وقتى كه مردى را دید كه زیاد اظهار خوشحالى مى كند, او را نزد خود فراخواند و فرمود دل به این كار مبند و به آن خشنود مباش كه دوامى ندارد!(26)

مشكلات سیاسى مامون

بررسى اوضاع و شرائط سیاسى زمان مأمون نشان مى دهد كه وى با یك سلسله دشواریها و مشكلات سیاسى روبرو شده بود و براى رهایى از این بن بستها تلاش مى كرد. او سرانجام به منظور حل این مشكلات , یك سیاست چند بعدى در پیش گرفت كه همان طرح ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ بود. ذیلاً مشكلات سیاسى مأمون را مورد برسى قرار مى دهیم :

1- ناخشنودى عباسیان از مأمون

با آنكه به گواهى مورخان , مأمون در افكار عمومى بمراتب از امین شایسته تر و سزاوارتر به خلافت بود, اما بنى عباس با وى مخالف بودند و چنانكه نقل كردیم هارون به تفاوت آشكار بین شخصیت این دو برادر كاملاً توجه داشت و از مخالفت بنى عباس با مأمون شكوه مى كرد.
شاید راز رو گردانى عباسیان از مأمون آن بود كه مى دیدند برادرش امین ی عباسى اصیل به شمار مى رود: پدرش هارون و مادرش زبیده بود. زبیده خود یك هاشمى و هم نوه ی منصور دوانیقى بود , او بزرگترین زن عباسى به شمار مى رفت . امین در دامان فضل بن یحیى برمكى , برادر رضاعى رشید و متنفذترین مرد دربار وى , پرورش یافته , و فضل بن ربیع نیز متصدى امورش گشته بود; مرد عربى كه جدش آزاد شدهء عثمان بود و در مهر ورزیش نسبت به عباسیان , كسى تردید نداشت .
اما مأمون : وى , اولاً, در دامان جعفر بن یحیى پرورش یافت كه نفوذش بمراتب كمتر از برادرش فضل بود. ثانیاً مربّى و كسى كه امورش را تصدى مى كرد, مردى بود كه عباسیان به هیچ وجه دل خوشى از او نداشتند, چه , متهم بود به اینكه مایل به علویان است , ضمناً میان وى و مربى امین , فضل بن ربیع , هم كینهء بسیار سختى وجود داشت . این شخص همان كسى بود كه بعداً وزیر و همه كارهء مأمون گردید, یعنى فضل بن سهل ایرانى . عباسیان از ایرانیان مى ترسیدند و از دستشان به ستوه آمده بودند, ازینرو بزودى جاى آنها را در دستگاه خود به تركان و دیگران واگذار كردند.

2- موقعیت برتر امین

امین داراى دار و دسته اى بسیار نیرومند و یاران بسیار قابل اعتمادى بود كه در را تثبیت قدرتش كار مى كردند. اینها عبارت بودند از: داییهایش , فضل بن یحیى برمكى , بیشتر برمكیان (اگر نگویم همه شان) مادرش زبیده , و بلكه عربها با توجه به این نكته كه اینان همان شخصیتهاى با نفوذى بودند كه رشید را تحت تاثیر خود قرار داده و نقشى بزرگ در تعیین سیاست دولت داشتند, دیگر طبیعى مى نماید كه رشید در برابر نیروى آنان اظهار ضعف كند و در نتیجه ء اطاعت از آنان مجبور شد كه مقام ولایتعهد را به فرزند كوچكتر خود, یعنى امین , بسپارد و فرزند بزرگتر خود, مأمون را به مقام جانشینى بعد از امین گمارد.
شاید حس گروه گرایى و تعصى نژادى بنى عباس و همچنین بزرگى مقام عیسى بن جعفر (دایى امین) بود كه در پیش انداختن ولایتعهد امین نقش مهمى بازى كرد. در این ماجرا نقش اصلى در دست زبیده بود كه این موضوع را به سود فرزند خود تمام كرد.
گذشته از این , با توجه به نقشى كه مسئلهء نسب در اندیشهء عربها دارد, رشید به احتمال قوى در ترجیح امین بر مأمون این جهت را نیز مورد نظر داشته است . برخى از مورخان این مطلب را به این عبارت بیان كرده اند: در سال 176رشید پیمان ولایتعهد را براى مأمون پس از برادرش امین بست . مأمون از لحاظ سنى ماه بزرگتر از امین بود, اما امین , زادهء زبیده دختر جعفر از زنان هاشمى بود, در حالى كه مأمون از كنیزى بنام مراجل زاده شده و او نیز در ایان نقاهت پس از زایمان در گذشته بود.

نكیه گاه مأمون چه بود؟

گرچه پدر مأمون مقام دوم را پس از امین براى وى تضمین كرده بود, ولى این امر البته براى خود مأمون هیچ گونه اطمینانى نسبت به آینده اش در مسئلهء حكومت ایجاد نمى كرد, چه , او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد كه روزى پیمان شكنى نكنند , بنابراین آیا مأمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعیتش , بر دیگران تكیه كند؟
مأمون چگونه مى توانست به حكومت و قدرت دست یابد؟ و در صورت دستیابى چگونه مى بایستى پایه هاى آن را مستحكم سازد؟!
اینها سوءالهایى بود كه پیوسته ذهن مأمون را مشغول مى داشت , و او مى بایست با نهایت دقت و هشیارى و توجه , پاسخ آنها را بجوید و آنگاه حركت خود را هماهنگ با این پاسخها شروع كند.
اكنون موضع گروههاى مختلف را در برابر مأمون از نظر مى گذرانیم , تا ببینیم او در میان كدامی از آنها ممكن بود تكیه گاهى براى خویشتن پیدا كند تا به هنگام خطرها و مبارزه طلبیهایى كه انتظارشان مى رفت ـ هم بر ضد خودش و هم برضد حكومتش ـ به مقابله برخیزد.

1- موضع علویان در برابر مأمون

علویان طبیعى بود كه نه تنها به خلافت مأمون كه به خلافت هیچ ی از عباسیان تن در نمى دادند, زیرا خود كسانى را داشتند كه بمراتب سزاوارتر از عباسیان براى تصدى حكومت بودند. بعلاوه مأمون به دودمانى تعلق داشت كه قلوب خاندان على از دست رجال آن چركین بود, چه , از دست آنان بیش از آنچه از بنى امیه دیده بودند, زجر و آزار كشیده بودند.
همه مى دانیم كه بنى عباس چگونه خونهاى علویان را ریخته , اموالشان را ضبط و خوشان را از شهرهایشان آواره كرده و خلاصه انواع آزارها و شكنجه ها را در حقشان پیوسته روا داشته بودند. براى مأمون همین لكهء ننگ كافى بود كه فرزند رشید بود; كسى كه درخت خاندان نبوت را از شاخ و برگ برهنه كرد و نهال وجود چند تن از امامان را از ریشه برافكند.

2- موضع اعراب در برابر مأمون و سیستم حكومتش

اعراب نیز به خلافت و حكمرانى مأمون تن در نمى دادند و این به این علت بود كه چنانكه گفتیم مادرش , مربیّش و
متصدى امورش همه غیر عرب بودند, و این امر با تعصّب خش عربى , كه همهء اقوام و ملل را بر خلاف تعالیم قرآن و پیامبر زیر دست و اسیر نژادى خاص مى خواست , سازگار نبود; خاصّه آنكه ایرانیان , با نشان دادن استعداد شگرف خویش در تصدّى مقامات علمى و سیاسى , میدان را شدیداً بر عناصر مغرور و بیمایهء عرب تنگ كرده بودند و با این حساب طبیعى بود كه اعراب نسبت به ایرانیان و هر كس كه به نحوى با آنان در ارتباط باشد, كینه بورزند, ازینرو مأمون مورد خشم و نفرت اعراب بود.

3- كشتن امین و شكست آرزو

كشتن امین بظاهر ی پیروزى نظامى براى مأمون به شمار مى رفت , ولى خالى از عكس العملها و نتایج منفى بر ضد مأمون و هدفها و نقشه هاى او نبود, بویژه شیوه هایى كه مأمون براى تشفّى خاطر خود اتخاذ كرده بود, به این عكس العملها دامن مى زند: او دستور قتل امین را به طاهر صادر كرد, و به كسى كه سر امین را به حضورش آورد ـ پس از سجدهء شكر ـ یک میلیون درهم بخشید, سپس دستور داد سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب كنند تا هر كس كه براى گرفتن مواجب مى آید , نخست بر آن سر نفرین بفرستد و سپس پولش را بگیرد . مأمون حتى به این امور بسنده نكرد, بلكه دستور داد سر امین را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهیم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش كرد كه چرا بر قتل امین سوگوارى مى كند.
پس از این نمایشها دیگر از عباسیان و عربها و حتى سایر مردم چه انتظارى مى رفت , و آنان چه موضعى مى توانستند در برابر مأمون اتخاذ كنند!
كمترین چیزى كه مى توان گفت این است كه مأمون با كشتن برادرش و ارتكاب چنان كردارهاى زننده اى , اثر بدى بر روى شهرت خویش نهاد, اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل كرد و نفرت آنان ـ چه عرب و چه دیگران ـ را برانگیخت .

موقعیت دشوار

علاوه بر این , خراسانیان نیز كه خود, مأمون را به عرش قدرت و حكومت رسانده بودند, اكنون از او بر گشته , خطرى براى او به شمار مى رفتند.
در این میان , علویان نیز از فرصت برخورد میان مأمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى كرده , به صف آرایى و افزودن فعالیتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانید وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم كنید, بویژه آنكه فهرستى از شورشهاى علویان را نیز كه در گوشه و كنار كشور برخاسته بود, مورد توجه قرار دهید: شورشهاى علویان ابوالسرایا كه روزى در میان حزب مأمون جاى داشت , در كوفه سر به شورش برداشت
لشگریانش با هر سپاهى كه روبرو مى شدند آن را تار و مار مى كردند و به هر شهرى كه مى رسیدند, آنجا را تسخیر مى كردند.
مى گویند: در نبرد ابوالسرایا دویست هزار تن از یاران خلیفه كشته شدند , در حالى كه از روز قیام تا روز گردن زدن وى بیش از ده ماه طول نكشید.
حتى در بصره , كه تجمعگاه عثمانیان بود, علویان مورد حمایت قرار گرفتند, به طورى كه زید النار قیام كرد. در مكه و نواحى حجاز محمد بن جعفر, ملقب به دیباج , قیام كرد كه امیرالموءمنین خوانده مى شد. در یمن , ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید. در مدینه , محمد بن سلیمان بن داود بن حسن قیام كرد. در واسط كه بخش عمدهء مردم آن مایل به عثمانیان بودند, قیام جعفر بن زید بن على , و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على , رخ داد. در مدائن , محمد بن اسماعیل بن محمد قیام كرد.
خلاصه سرزمینى نبود كه در آن یكى از علویان , به ابتكار خود یا به تقاضاى مردم , اقدایم به شورش بر ضد عباسیان نكرده باشد; حتى كار به جایى كشیده شده بود كه اهالى بین النهرین و شام كه به تفاهم با امویان و آل مروان شهرت داشتند, به محمد بن محمد علوى , همدم ابوالسرایا, گرویده ضمن نامه اى به وى نوشتند كه در انتظار پیكش نشسته اند تا فرمان او را ابلاغ كند (27)

راه حل چند بُعدى

مأمون در یافته بود كه براى رهایى از این ورطه , باید چند كار را انجام دهد: 1ـ فرو نشاندن شورشهاى علویان . 2ـ گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینكه حكومت عباسیان حكومتى مشروع است .
3ـ از بین بردن محبوبیت و احترامى كه علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند.
4ـ كسب اعتماد و مهر اعراب نسبت به خویش .
5ـ دوام تایید و مشروع شمرده شدن حكومت وى از طرف اهالى خراسان و تمام ایرانیان .
6ـ راضى نگه داشتن عباسیان و هواخواهانشان .
7ـ تقویت حس اطمینان مردم نسبت به شخص مأمون ; چه , او بر اثر كشتن برادر, شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست كرده بود.
8ـ و بالاخره ایجاد مصونیت براى خویشتن در برابر خطرى كه او را از سوى شخصیتى گرانقدر تهدید مى كرد; آرى مأمون از شخصیت با نفوذ امام رضا ـ علیه السّلام ـ بسیار بیم داشت و مى خواست خود را از این خطر در امان نگاه دارد.
بدین ترتیب با ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ و شركت او در حكومت , این هدفها تاءمین مى شد, زیرا با شركت آن حضرت ـ كه در راءس علویان قرار داشت ـ در حكومت , علویان خلع سلاح مى شدند و شعارهایشان از دستشان گرفته مى شد و محبوبیتى كه در اثر قیام در بین مردم داشتند, از بین مى رفت .
از سوى دیگر, مأمون از طرف خراسانیان و عموم ایرانیان كه طرفدار اهل بیت بودند, مورد تاءیید واقع مى شد و نیز چنین وانمود مى كرد كه اگر برادر خویش را كشته , هدفش تفویض حكومت به اهل آن بوده است .
از همهء اینها گذشته , با آوردن امام رضا ـ علیه السّلام ـ به مرو و كنترل فعالیتهاى او, از خطر او ایمن مى شد. تنها اعراب و عباسیان مى ماندند كه مأمون مى توانست كه آن هم به كم ایرانیان و علویان در برابر آنان مقاومت كند.

نقد و بررسى

قرائن و نشانه هاى روشنى در دست است كه صداقت و اخلاص مأمون را در طرح ولایتعهد امام
رضا ـ علیه السّلام ـ كاملا مشكو مى سازد:
راستى اگر مأمون صادقانه و از روى عقیده و ایمان مى خواست خلافت را به على بن موسى ـ علیه السّلام ـ منتقل كند:
1ـ چرا همان طور كه امام ـ علیه السّلام ـ در مدینه بود, این كار را نكرد و آن حضرت را با اكراه تحت نظر ماءمورین به مرو آورد, درحالى كه مى توانست در مرو به نام امام ـ علیه السلام ـ خطبه بخواند و خطّهء ایران را به نمایندگى از طرف حضرت نگهدارى كند و امام ـ علیه السلام ـ هم در مدینه , در پایگاه نبوت , خلافت پیامبر را به عهده بگیرد؟
2ـ چرا دستور داد امام ـ علیه السلام ـ را از طریق بصره و اهواز و فارس كه اتفاقاً راهى سخت و گرم و ناراحت كننده دارد, و احتمالاً از میان كویر لوت به خراسان و مرو مى رسد, عبور دهند و از كوفه و قم عبور نكنند؟ در حالى كه در كوفه و قم از امام ـ علیه السلام ـ استقبال بیشترى مى شد و موقعیت براى هدف ظاهرى مأمون آماده تر مى گشت ؟
3ـ چرا در نخستین دور مذاكرات كه پیشنهاد خلافت را به امام مى داد, خود را ولیعهد قرار داد, در صورتى كه مى بایست ولایتعهد بعد از حضرت رضا ـ علیه السلام ـ را به امام جواد ـ علیه السلام ـ واگذارد و یا لااقل به اختیار امام بگذارد؟
4ـ ولیعهد بودن امام ـ علیه السلام ـ آنهم با آن شرط كه امام در هیچ كار حكومتى دخالت نكند ـ چه مقدار امت اسلامى را به واقع و حقیقت نزدی مى كرد؟ با توجه به این كه عمر امام ـ علیه السلام ـ در حدود 20سال بیشتر از مأمون از بود و طبعاً روى حسابهاى عادى پیش بینى مى شد كه امام ـ علیه السلام ـ زودتر از مأمون از دنیا رحلت كند و در نتیجه هرگز خلافت به آل على نمى رسید.
5ـ مأمون اگر از روى اعتقاد و ایمان اقدام مى كرد, چرا وقتى مواجه با امتناع امام ـ علیه السلام ـ شد, دست به تهدید زد و حضرت را با جبر و اكراه به قبول ولایتعهد وادار كرد؟
6ـ چرا وقتى حضرت على بن موسى الرضا ـ به هر سبب ـ به شهادت رسید, مأمون كه همان ارادت را به امام جواد ـ علیه السلام ـ اظهار مى كرد, مقام ولایتعهد را به آن حضرت تفویض نكرد؟
7ـ چرا مأمون در جریان مشهور نماز عید حضرت را از راه باز گردانید و نخواست توجه تودهء مردم به آن حضرت جلب شود؟
8ـ چرا وقتى مأمون از مرو به طرف بغداد حركت كرد نگذارد كه حضرت در مرو بماند؟ اگر حقیقتاً حضرت ولیعهد بود چه مانعى داشت كه در مرو باشد و این قسمت از كشور را تحت نظر داشته باشد؟
اینها سوءالاتى است كه شاید ابتداءاً سهل و ساده به نظر برسد, ولى دقت در آنها مى تواند بخوبى روشن سازد كه مأمون در این اقدام مخلص و راستگو نبود, بلكه موجبات دیگرى در میان بود كه او را بدین كار وامى داشت (28

دلائل امام براى پذیرفتن ولایتعهد

هنگامى امام رضا ـ علیه السلام ـ ولیعهدى مأمون را پذیرفت كه دید اگر امتناع ورزد, نه تنها جان خویش را به رایگان از دست مى دهد , بلكه علویان و دوستداران حضرت نیز همگى در معرض خطر واقع مى شوند.
بر امام لازم بود كه جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند , زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت . اینان بایستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبهه ها باشند.
آرى , مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند , چه , در آن زمان موج فكرى و فرهنگى بیگانه اى بر همه جا چیره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خداشناسى , ارمغان كفر و الحاد مى آورد؟ ازینرو بر امام لازم بود كه بر جاى بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند و دیدیم كه امام نیز ـ با وجود كوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدى ـ چگونه عملاً وارد این كار زار شد.
حال اگر او با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى , هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى سپرد , این فداكارى معلوم نیست همچون شهادت حیاتبخش و گرهگشاى سید شهیدان گرهى از كار بسته امت مى گشود. علاوه بر این
, نیل به مقام ولیعهدى ی اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى رفت دائر بر این مطلب كه علویان نیز در حكومت سهم شایسته اى دارند.
دیگر از دلائل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود كه مردم خاندان پیامبر 9را در صحنهء سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند, و نیز گمان نكنند كه آنان ـ همان گونه كه شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایى هستند كه در عمل هرگز به كار ملت نمى آیند. شاید امام نیز در پاسخى كه به سوءال ابن عرفه داد, نظر به همین مطلب داشت . ابن عرفه از حضرت پرسید:
ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگیزه اى وارد ماجراى ولیعهدى شدى ؟
امام پاسخ داد: به همان انگیزه اى كه جدم على ـ علیه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (29).
گذشته از همهء اینها, امام در ایام ولیعهدى خویش چهرهء واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در كارهایى كه انجام مى داد, هرگونه شبهه و تردیدى را از ذهن مردم زدود.

آیا امام خود رغبتى به این كار داشت ؟

اینها كه گفتیم هرگز دلیلى بر میلى باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى باشد, بلكه همان گونه كه حوادث بعدى اثبات كرد, او مى دانست كه هرگز از دسیسه هاى مأمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از مقام , جانش نیز از آسیب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى در مى كرد كه مأمون به هر وسیله اى كه شده در مقام نابودى وى ـ جسمى یا معنوى ـ برخواهد آمد.
تازه اگر هم فرض مى شد كه مأمون هیچ نیت شومى در دل ندارد, چنانكه گفتیم با توجه به سن امام امید زیستنش تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف مى نمود. پس اینها هیچ كدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى براى امام كافى نبود. از همهء اینها كه بگذریم و فرض را بر این بگذاریم كه امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت مأمون را نیز مى داشت , ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى كه از شیوهء حكمرانى وى خشنود نبودند, حتمى بود. همچنین توطئه هاى عباسیان و دار و دسته شان و بسیج همهء نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حكومت امام كه برنامه اش اجراى احكام خدا به شیوهء جدش پیامبر (صلی الله علیه واله) و على ـ علیه السلام ـ بود, امام را با مشكلات زیانبارى روبرو مى ساخت .
فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه گفته شد درمى یابیم كه براى امام ـ علیه السلام ـ طبیعى بود كه اندیشه ء رسیدن به حكومت را از چنین راهى پر زیان و خطر از سر به دركند, چه , نه تنها هیچ ی از هدفهاى وى را به تحقق نمى رساند, بلكه بر عكس سبب نابودى علویان و پیروانشان همراه با هدفها و آمالشان نیز مى گردید. بنابراین , اقدام مثبت در این جهت ی عمل انتحارى و بى منطق قلمداد مى شد.

مواضع منفى امام در برابر ترفند مأمون

حال با توجه به اینكه امام رضا ـ علیه السلام ـ در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى نداشت و نمى توانست این مقام را وسیلهء رسیدن به اهداف مقدّس خویش قرار دهد, و از سویى هم امام نمى توانست ساكت بنشیند و در برابر اقدامات دولتمردان چهرهء موافق نشان بدهد, پس بایستى برنامه اى بریزد كه در جهت خنثى كردن توطئه هاى مأمون پیش برود (30).
امام رضا ـ علیه السلام ـ به صورتهاى گوناگونى براى خنثى كردن توطئه هاى ماءمو موضع گرفت كه مأمون آنها را قبلاً به حساب نیاورده بود. این این موضعگیریها:
نخستین موضعگیرى امام تا وقتى كه در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خود دارى كرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد كه مأمون به هیچ قیمتى از او دست بردار نمى باشد. حتى برخى از متون تاریخى به این نكته اشاره كرده اند كه دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود.
اتخاذ چنین موضع سرسختانه اى براى آن بود كه دیگران بدانند كه امام دستخوش نیرنگ مأمون قرار نمى گیرد و بخوبى به توطئه و هدفهاى پنهانیش آگاهى دارد. با این شیوه امام توانسته بود ش مردم را پیرامون آن رویداد برانگیزد
موضعگیرى دوم بر رغم آنكه مأمون از امام خواسته بود كه از خانواده اش هركه را كه مى خواهد همراه خویش به
مرو بیاورد, ولى امام با خود هیچ كس حتى فرزندش جواد ـ علیه السلام ـ را هم نیاورد , در حالى كه آن ی سفر كوتاه نبود, بلكه سفر و ماءموریتى بس بزرگ و طولانى بود كه مى بایست امام طبق گفتهء مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگیرد.
موضعگیرى سوم در ایستگاه نیشابور , امام با نمایاندن چهرهء محبوبش براى دهها و بلكه صدها هزار تن از مردم
استقبال كننده , روایت زیر را خواند:
خداوند متعال مى فرماید: كلمهء توحید (لا اِلهَ اِلاّ اللّه ) دِژِ منست , و هر كس به دِژِ من داخل شود از كیفرم مصون مى ماند.
در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام نوشتند. جالب توجه آنكه مى بینیم امام در آن شرائط هرگز مسائل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نكرد, از نماز و روزه و این قبیل مطالب چیزى را گفتنى ندید و نیز مردم را به زهد در دنیا و امثال آن تشویق نكرد. و با آنكه داشت به ی سفر سیاسى به مرو مى رفت هرگز مسائل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهاد.
به جاى همهء اینها, امام به عنوان رهبر حقیقى مردم توجه همگان را به مسئله اى معطوف كرد كه مهمترین مسائل در زندگى حال و آینده شان به شمار مى رفت .
آرى , امام در آن شرائط حساس فقط بحث توحید را پیش كشید , چه , توحید پایهء هر زندگى با فضیلتى است كه ملتها به كم آن از هر نگونبختى و رنجى , رهایى مى یابند و اگر انسان توحید را در زندگى خویش گم كند همه چیز را از كف باخته است . ضمناً , با توجه به كلامى كه چند لحظه بعد فرمود , مى خواست بفهماند كه جامعهء وسیع و پرتكاپوى اسلامى آن روز , از حقیقت توحید عارى و خالى است .

رابطهء مسئله ی ولایت با توحید

پس از فرو خواندن حدیث توحید, ناقهء امام به راه افتاد, ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به
سوى او بود. همچنانكه مردم غرق در افكار خویش بودند و یا به حدیث توحید مى اندیشیدند, ناگهان ناقه ایستاد و امام سراز عمارى بیرون آورد و كلمات جاویدان دیگرى به زبان آورد و با صداى رسا گفت : كلمهء توحید شروطى هم دارد, من از جملهء شروط آن هستم. در اینجا امام ی مسئلهء بنیادى دیگرى را عنوان كرد: مسئلهء ولایت را كه چون تنه اى برآمده از ریشهء درخت توحید است .
آرى , اگر ملت خواهان زندگى با فضیلتى است پیش از آنكه مسئلهء رهبرى حكیمانه و دادگرانه برایش حل شود, هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند جهان صحنهء تاخت و تاز ستمگران و طاغوتهایى خواهد بود كه براى خویشتن حق قانونگذارى كه مختص خداست , قائل شده و با اجراى احكامى غیر از حكم خدا جهان را به وادى بدبختى , نكبت , شقاوت , سرگردانى و بطالت خواهند كشانید...
پیش از خواندن حدیث مزبور, سلسلهء سند آن را هم ذكر كرد و به ما فهماند كه این حدیث , كلام خداست كه از زبان پدرش و جدش و دیگر اجدادش تا رسول خدا شنیده شده است . چنین شیوه اى در نقل حدیث از امامان ما بسیار كم سابقه دارد, مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا كه امام مى خواست مسئلهء رهبرى امت را به مبداء على و خدا پیوسته سازد و ضمناً شجره نامهء تاریخى امامت معصوم را به امت اسلامى معرفى كند.
امام در شهر نیشابور براى بیان این حقیقت از فرصت حساسى كه به دست آمده بود حكیمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حكم خدا , پاسدار دژ توحید معرفى كرد. بنابراین , بزگترین هدف مأمون را با این آگاهى بخشیدن به توده ها درهم كوبید, چه , او مى خواست كه با كشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگیرد كه بلى حكومت او و بنى عباس ی حكومت مشروع و اسلامى است .

منبع: سیره پیشوایان

نظرسنجی

» بازدید کننده محترم گروه سنی شما کدام است؟

درباره وب سایت

    بسم الله الرحمن الرحیم

    آدرس های اتصال:
    www.Ahmadnia.org
    www.irmojri.ir

    سامانه پیام کوتاه اختصاصی سایت:
    611 60 20 5000

    شماره تماس :
    09157065630

    شماره نمابر:
    02189775630

آخرین عناوین