تبلیغات
تارنمای شخصی امیرحسین احمدنیا - متن درس اخلاق آیت الله جوادی آملی - قم - پنج شنبه 21 اسفند 1393 + صوت جلسه

بخش های سایت

-  
صفحه نخست وب سایت شخصی امیرحسین احمدنیا

مطالب خواندنی

آموزش مجری گری و فن بیان

مناسبت ها

نمونه متن مجری

احمدنیا

موضوعات

نویسندگان

  • تعداد پست ها: [cb:blog_category_post_count]

متن درس اخلاق آیت الله جوادی آملی - قم - پنج شنبه 21 اسفند 1393 + صوت جلسه


دانلود صوت جلسه

متن درس اخلاق آیت الله جوادی آملی مدظله العالی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
 بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی جمیع الأنبیاء و المرسلین سیّما خاتمهم و أفضلهم محمد و أهل بیته الأطیبین الأنجبین سیّما بقیّة الله فی العالمین بهم نتولّی و من أعدائهم نتبرّءُ الی الله.
مقدم شما برادران و خواهران و بزرگواران حوزوی و دانشگاهی و عزیزان سپاهی همه را گرامی می‌داریم، از ذات اقدس الهی مسئلت می‌کنیم به همه شما و علاقه‌مندان قرآن و عترت آنچه خیر و صلاح و فلاح دنیا و آخرت است، مرحمت کند!
در بحث‌های اخلاقی از آن جهت که انسان, شئون متعدّدی دارد و این شئون درگیر با هم‌ هستند و هر کدام از اینها تمامیّتخواه هستند, رعایت همه شئون از یک سو, تنظیم و تعدیل این امور از سوی دیگر, وظیفه انسان متخلِّق است. ما اگر بخواهیم به خُلق الهی و به خُلق عظیم آن حضرت تأسّی کنیم، هیچ چاره‌ای نداریم مگر اینکه اعضا و جوارح درون را بشناسیم، یک؛ سِمت هر کدام از اینها را ارزیابی کنیم، دو؛ هر کدام را در جای خود مأموریت دهیم، سه؛ اینها را تعدیل کنیم و نه تعطیل، چهار؛ رهبری اینها را به دست قلب و عقل دهیم، پنج؛ تا انسان بشود متخلّق و سالک راهی بشود که راهنمای او صاحب: ﴿إِنَّکَ لَعَلی‏ خُلُقٍ عَظیمٍ﴾[1] است. این‌چنین نیست که فقط انسان یک بُعد را رعایت کند، کامیاب شود.
 در بخش اندیشه, وهم از یک سو که داعیه استقلال دارد، خیال از یک سو که داعیه مستقل بودن دارد, هر کدام از اینها سعی می‌کنند از رهبری عقل نظر فاصله بگیرند و یک جهاد علمی بین وهم و خیال از یک سو و عقلِ اندیشور از سوی دیگر است این یک جهاد درونی است. قسمت مهمّ کارزار و مبارزات و درگیری و جهاد در بخش‌های عقل عملی است، شهوت از یک سو, غضب از سوی دیگر, عقل عملی که «عُبِدَ بِهِ الرّحمَن وَ اکتُسِبَ بِهِ الجَنَان»[2] از سوی دیگر, هر کدام از اینها راهی دارند و داعیه استقلال دارند و آن‌که بتواند نیروی جذب و دفع را؛ یعنی شهوت و غضب را به رهبری عقل تعدیل کند و نه تعطیل, در مبارزه موفق است.
 بعد از اینکه این دو مبارزه‌های مقطعی و موسمی را سامان بخشید؛ آن‌گاه بین قلمرو اندیشه که رهبری آن را عقل نظر به عهده دارد و حوزه انگیزه که رهبری آن را عقل عمل به عهده دارد، این را باید تعدیل کند, تنظیم کند تا شخص بشود، عاقلِ عادل نه از هر عاقلِ تنها کار ساخته است, نه از هر عادل تنها کار ساخته است، آن عقل و اندیشه را یک بخش به عهده دارد، انسان تنها آن بخش نیست، جامعه تنها آن بخش نیستند با علمِ تنها نمی‌شود جامعه را اداره کرد. عدلِ محض هم بدون علم و اندیشوری, مشکل را حل نمی‌کند. اگر عقل که عهده‌دار و متولّی فکر است و عدل که عهده‌دار و متولّی عمل است اینها هماهنگ شدند انسان می‌شود «خلیفةالله», خلیفه آن است که اولاً، مستخلف‌عنه را بشناسد؛ ثانیاً آیین و دین او را ارزیابی کند؛ ثالثاً، متدیّن به دین آن مستخلف‌عنه بشود؛ رابعاً بعد از باور و تخلّق و عمل, سعی کند به جامعه منتقل کند, تا «خلیفة الله» شود. این سِمت برای انسان هست که انسان جانشین خدا شود. آن استقلال‌طلبی و کبریاخواهی و بزرگواری که انسان به دنبال اوست در خلافت او نهادینه شده است، اینها که رهبری رهبران الهی را رها کردند، به دنبال گمشده خود بدون راهنما می‌گردند، همه ما می‌خواهیم کریم، آقا، مستقل و عزیز شویم این خواسته‌ها، چیز بسیار خوبی است، چون در درون همه ما هست؛ اما راه آن این است که ما خلیفهِ کریم, خلیفهِ علیم, خلیفهِ عزیز و خلیفهِ قدیر شویم تا از اینها طرْفی ببندیم و اگر این راه را نرفتیم به جای اینکه به اوج خلافت برسیم، به حضیض اومانیسمی می‌رسیم. این متفکّر اومانیسم می‌خواهد عزیز باشد, مستقل باشد, خودکفا باشد، همه این خواسته‌ها درست است؛ اما نمی‌داند یک موجود وابسته نمی‌تواند مستقل باشد. موجودی که وابسته به غنیّ محض است، قبل از آن او نطفه بود، بعد از آن هم مردار است، «بینهما حامل» است[3] این نمی‌تواند مستقل باشد، مگر از رهگذر نیابت یک عزیز. این مرز باریک که «أَدَقُّ مِنَ الشَّعرِ» است و «أََحَدُّ مِنَ السَّیفِ» که فرمودند: صراط مستقیم از مو باریک‌تر است از لبه شمشیر تیز, تیزتر،[4] برای همین جهت است؛ یعنی انسان اگر بخواهد بفهمد خلافت که بسیار مقدس است و اومانیسمی که بسیار پلید است، فرق آنها چیست؟! این «أَدَقُّ مِنَ الشَّعرِ» است. شما در تعبیرات عرب‌زبان‌ها شنیده‌اید در تعبیرات ما فارسی‌زبان‌ها هم کم نیست آنها می‌گفتند: «قَد شَقَّقَ الشَّعرَ». در تعبیرات ما این است که اینها موشکاف هستند، آن تشقیق شَعْری که در کتاب‌های عرب‌زبان است موشکافی که در گفتار ماست این است که آن موهای بسیار ظریف و باریک را که کمتر با چشم غیر مسلّح دیده می‌شود، انسان بتواند این را ببیند، یک؛ از بالا بشکافد، نه کمرشکن کند، دو؛ مگر می‌شود آن مویِ باریکی که به زحمت دیده می‌شود آن را شما از بالا دو نیم کنید، می‌گویند این تشقیق شَعْر کرده, موشکاف است یک پژوهشگر دقیق است, اگر کسی اهل این کار بود، بین خلافت که بسیار مقدس است که اوج است, بین اومانیسمی که بسیار پلید است در حضیض است، فرق می‌گذارد. می‌خواهد به کرامت برسد؛ اما این کرامت, وصف اوست.
اگر گوهر هستی او یک هویّت وابسته است، مگر می‌شود گوهر ذات, وابسته باشد وصف او مستقل؟! مگر می‌شود موجودی که ﴿أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللَّهِ﴾[5] داغ پیشانی اوست این بتواند وصف مستقل داشته باشد، این شدنی نیست, اگر عزّت هست, اگر استقلال هست, اگر حریّت هست، همه اینها از شئون جان ماست که جان ما وابسته است، این جان یک روز خاک بود, فعلاً به این صورت انسان گویا در آمده, بعد هم خاک می‌شود, بعد هم برزخی دارد, بعد هم معادی دارد, بعد حساب و کتابی دارد این را آوردند نگه می‌دارند می‌برند این «کادح الی ربّ» است ﴿کَدْحاً فَمُلاقیهِ﴾ تنها موجودی که در جهان مسافر است نه «ابن‌السبیل», انسان است. همه موجودات غیر الهی اینها «ابن‌السبیل» هستند، اینها در راهی هستند، هیچ کدام از صفر به صد حرکت نکرده و نمی‌کند نه فلک و نه مَلک, موجودات جماد اینها در راه می‌مانند, موجودات نبات در راه می‌مانند, بخش وسیعی از همین حیوانات ناطق در راه می‌مانند؛ این‌طور نیست که ﴿یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ﴾[6] هر انسانی به لقای الهی برسد, غالب این موجودات آن بخش جمادش, نباتش, حیوانش و اکثری انسان‌ها اینها «ابن‌السبیل» ‌میباشند در راه می‌مانند. فرشته‌ها هم این‌چنین هستند، گرچه اینها نیمه دوم راه را طیّ می‌کنند؛ اما از صفر شروع نکردند، اینها در راه هستند فرشته گرچه به مقام ﴿دَنا فَتَدَلَّی﴾[7] هم ممکن است بار یابد و از قُرب الهی طرْفی ببندد؛ اما این‌طور نیست که از تراب شروع کرده باشد، این تنها انسانِ عاقلِ عادل است که ﴿کادِحٌ إِلی‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ﴾، این سفر بیکران تا بیکران را این انسان طیّ می‌کند اگر او بخواهد این سفر درازدامن را طیّ کند و در بین راه نماند، اگر در بین راه ماند او را از جهنم نجات می‌دهند اگر بین راهی شد و «ابن‌السبیل» شد، او را به بهشت می‌برند؛ اما مشمول آیه پایانی سوره «قمر» نخواهد شد که ﴿إِنَّ الْمُتَّقینَ فی‏ جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فی‏ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾[8] بدون «واو» بدون «فاء»، این جمله دوم را بر جمله اول کنار هم گذاشت، نفرمود: «انّ المتقین فی جنات و نهر و فی مقعد صدق» یا «ففی مقعد صدق»؛ فرمود: اینها هم در بهشت هستند، هم در پیشگاه الهی؛ آن کسی که به این مقام بار نیافت «عنداللّهی» نخواهد شد, ﴿عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ نخواهد شد. آن کسی که با ﴿مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ﴾[9] کاری نداشت، «عند الملیک» نمی‌رود، آن کسی که ﴿تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾ با او کاری نداشت، «عنداللّهی» نمی‌شود؛ ﴿فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ﴾[10] با او کاری نداشت نزد او نمی‌رود. تنها انسان است که می‌تواند «عنداللّهی» شود از تراب شروع کند به ﴿دَنا﴾ برسد این مقام, مقام کسی است که بین خلافت الهی ـ که کاری است بسیار مقدس و اومانیسمی که بسیار پلید است ـ فرق بگذارد و همواره آنچه در قرآن کریم هست، در نماز و غیر نماز بخواند: «أَللَّهُمَّ مَا بِنَا مِن نِعمَةٍ فَمِنکَ»[11] دیگر اسلامی حرف بزند و قارونی فکر کند، به این مقام بار نمی‌یابد. در بسیاری از روایات به ما گفتند چه در نماز, چه در غیر نماز، مضمون این آیه شریفه یادتان نرود که خدا فرمود: ﴿ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾؛[12] آن‌گاه دیگر نمی‌گوییم من سی سال یا چهل سال خودم درس خواندم و عالِم شدم. بارها به عرضتان رسید این فکر همان فکر قارونی است، کسی اسلامی حرف بزند و قارونی فکر کند، همین‌طور خواهد بود، می‌گوید من خودم زحمت کشیدم در حوزه یا دانشگاه، عالِم یا استاد شدم؛ این فکر همان فکر است. اسلامی سخن گفتن و قارونی فکر کردن انسان را «عند الملیک» نمی‌برد، خیلی از ماها گرفتار همین عدم تشخیص بین خلافت و اومانیسمی هستیم که ما جانشین او هستیم یا جایگزین او. اگر جانشین او هستیم، چه اینکه هستیم و باید باشیم تمام خواسته‌هایمان را باید او تنظیم کند, تمام یافته‌های ما را او باید رهنمایی کند, تمام راه و رسم ما را او باید ارائه کند؛ چون خلیفه بودن, فصل مقوّم یک انسان سالک است، نه حال است که زوال‌پذیر باشد, نه مَلکه است که زوال‌پذیر باشد؛ ولی دیر زائل شود, اگر چیزی فصل مقوّم شد، زوال‌پذیر نیست. آن کسی که خلیفهٴ الهی است همه هویّت خود را رَهن خلافت می‌داند, اگر رهن خلافت می‌داند دیگر نمی‌گوید من نظرم این است ﴿أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ﴾[13] اگر کسی ـ إن‌شاءالله ـ بین خلافت الهی که هم مقدور ماست, هم مأموربه ماست, هم ما را تشویق کردند که  این را ـ إن‌شاءالله ـ به دست بیاوریم و بین آنچه در غرب و امثال غرب است که انسان‌مدارانه می‌خواهند جهان را اداره کنند؛ یعنی تفکّر اومانیسمی، اگر اینها را فرق گذاشتیم؛ آن‌گاه اگر خواستیم دیگران را هدایت کنیم، حرف ما از همه مجاری می‌گذرد، به درون جان مخاطب می‌رسد. به ما گفتند سخنرانی کنید, سخن‌خوانی کنید, بنویسید و بخوانید یا ننوشته بخوانید, به گوش مردم برسانید، این طلیعه کار و اول کار است؛ اما گوش به گوش رساندن, امر به معروف نیست, به گوش رساندن, نهی از منکر نیست، ما می‌خواهیم ﴿مَعْذِرَةً إِلی‏ رَبِّکُمْ﴾[14] سخنرانی کنیم یا ﴿قُلْ لَهُمْ فی‏ أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغاً﴾[15] را عمل کنیم. به ما نگفتند سخنرانی کنید, نگفتند کتاب بنویسید, همه اینها زمینه کار است، فرمود، اگر هنر داری، مطلب را به جان مردم برسان. جان مردم حرف چه کسی را گوش می‌دهند؟ گوش مردم ممکن است خیلی چیزها را بشنود و چه کسی آن عُرضه را دارد که حرف را به جان مردم برساند, به گوش مردم رساندن, هنر نیست به چشم مردم با نوشتن کتاب, رساندن هنر نیست، نه این هنر است نه این مأموربه, نه به ما گفتند به گوش مردم برسان، نه به ما گفتند کتاب بنویس تا مردم بخوانند؛ اینها مقدمه است. به ما گفتند: ﴿قُلْ لَهُمْ فی‏ أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغاً﴾، با جان مردم کار داشته باش آن کارِ هر کسی نیست، هر حرفی آن عُرضه را ندارد که به جان مردم راه پیدا کند، حرفی که از فضای فیزیک می‌گذرد، به متافیزیک و به جان مردم نمی‌رسد.
 این عِقدالفرید حرفی دارد که شاید بارها شنیده باشید، او می‌گوید: از واعظی سؤال کردند، چرا حرف دیگران اثر نمی‌کند، حرف تو اثر دارد گفت: «لَیسَتِ النَّائِحَة المُستَأجرَة کَالثَّکلَی»[16] گفت پسرم! شما مجلس سوگ و ماتم را دیده‌اید، اگر ـ خدای ناکرده ـ جوانی رخت بربندد، در مجلس زنانه, مادر او که حضور دارد، زنان دیگر شرکت می‌کنند؛ همان‌طوری که در مجلس مردانه یک مرد نوحه‌گر را دعوت می‌کنند، در مجلس زنانه هم یک زن نائحه را فرا می‌خوانند، وقتی آن زن نائحه که اجیر است، نوحه‌سرایی می‌کند، ممکن است برخی از حاضران بگریند، اما وقتی مادر داغدیده دهن باز می‌کند، همه اشک می‌ریزند، فرمودند، فرق است بین آدم داغدیده و آدم اجیر, اگر می‌بینید حرف فلان کس اثر دارد، چون او داغ تقوا دارد، «لَیسَتِ النَّائِحَة المُستَأجرَة کَالثَّکلَی»،« ثَکلَی»؛ یعنی زنِ فرزندمُرده.
 همه ما موظف هستیم که «ثَکلیٰ» باشیم، داغ داشته باشیم. امر به معروف یعنی این, نهی از منکر یعنی این, اگر کسی «ثَکلی» نبود، به ما گفتند: ﴿أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ﴾[17] غیر عاقل که نمی‌تواند عقل تولید کند، فرمود: ﴿أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ﴾ پس مأموریت عالمان حوزوی و دانشگاهی و همه شما برادران و خواهران که با قرآن و عترت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) مأنوس هستید، وظیفه همه ما این است که حرف را به جان مردم برسانیم، مردم جانمایه فراوان و دلمایه الهی دارند. فرمود وقتی به درون رساندی، صاحب‌خانه می‌گیرد، درون مردم خالی نیست، درون مردم یک نهاد صاف نیست، نهادی است پر از علم و الهامِ فجور و تقوا یک لوح نانوشته‌ای که خدا به ما نداد که شما در این لوح بنگارید. فرمود من کتاب و کتیبه به شما دادم, من خودم آن را پر کردم: ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾؛[18] فرمود: من مدیر اجرایی گذاشتم, من قاضی گذاشتم, من محکمه گذاشتم, من شما را معجونی از این علوم آفریدم. اگر ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ بود، به شما نیرویی دادم که بعد از فهمیدن فجور و تقوا عمل کنید، به شما یک قاضی در محکمه دادم به نام «نفس لوّامه» که اگر بیراهه رفتید، مرتّب از درون نیش بزند که چرا این کار را کردی؛ ﴿لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ ٭ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ﴾؛[19] این نفس لوّامه از بهترین برکات الهی است، کُرسی قضا و داوری به عهده اوست او بالا نشسته، مرتّب نیش می‌زند که چرا این کار را کردی؟ چرا کردی؟ انسانی که در اوایل امر دست به اختلاس یا غیر اختلاس بزند، شب در بستر خوابش نمی‌برد. چه کسی است که نمی‌گذارد او بخوابد، مگر اینکه  ـ خدای ناکرده ـ معتاد شود، به اختلاس و گرانی و خیانت و مانند آن که کم کم خوابِ غفلت او را فرا بگیرد، این در درون چه کسی است که داد می‌زند، چرا کردی؟ این نعمت الهی است، این فرشته الهی است، این بخشی از جان الهی است. فرمود: من گوشه‌ای از روحی که به من وابسته است، به شما دادم: ﴿وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾.[20]
 شاید بارها این شعر را از جناب حکیم سنایی شنیده باشید، این از حکمای بزرگ ماست که به صورت ادبیات الهی، شعرهای فراوانی گفته است. در عصر او به این فکر بودند که کعبه را با پوشش‌های پرنیانی تزیین کنند؛ عده‌ای گفتند این کار را نکنید، کعبه نیازی به جامه و پرده زرّین ندارد، همان پارچه مشکی و مانند آن برای او بس است، جناب حکیم سنایی گفت ارزش کعبه به این است که معبد مسلمین است و مطاف مسلمین است و بیت الله است این مزار، حرمت خود را با همان سنگ سیاه دارد نیازی به این پارچه پرنیانی نیست:
کعبه را جامه کردن از هوس است٭٭٭ یای بیتی جمال کعبه بس است[21]
مگر نمی‌خواهید کعبه را مزیّن کنید کعبه یک «یاء» دارد این «یاء» حرمت او, جمال و جلال اوست که خدا فرمود: ﴿أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ﴾[22] این «یاء» که در کنار بیت است، این شده «بیت الله». به ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) که «خلیل من همه بت‌های آزری بشکست»؛[23] به ابراهیم فرمود: خانه مرا مطهّر کن! «یاء بیتی جمال کعبه بس است»، کعبه نیازی به پرنیان ندارد. ما هم همین‌طور هستیم، این «یاء» را خدا درباره ما هم به کار برد، فرمود: ﴿وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾ ما به دنبال چه چیزی داریم می‌گردیم؟ بنابراین این «یاء» شرف ماست. اگر این «یاء» شرف ماست، ما هم باید «خلیفه الله» بشویم، نه داعیه اومانیسمی داشته باشیم، هر وقت گفتیم ـ معاذالله ـ من نظرم این است، این همان به دام تفکر اومانیسمی افتادن است؛ چه انسان بداند چه انسان نداند. اگر ـ ان‌شاءالله ـ خلیفه حق شدیم، هم خودمان نجات پیدا می‌کنیم، هم این حرف ما پربار می‌شود، مستقیم وارد درون دل‌های مخاطب می‌شود، ما خودمان به منزله «ثَکلی» می‌شویم, به منزله «نائحه مستأجره» نخواهیم بود، حرف ما هم در دیگران اثر می‌کند؛ چه اینکه از جان ما برخاست. اینکه شهید و دیگران نقل کردند؛ موعظه اگر از دل برخاست به دل می‌نشیند[24] راز و رمز آن همین است. آنها می‌توانند، حرف‌ها را از دل دریافت کنند، این حرف طیّب و طاهر مطهّر است، فرمود: شما این کار را انجام بدهید، در درون آنها یک کُرسی هست، بالای کرسی, «نفس لوّامه» نشسته، نمی‌گذارد کار باطل و خیال باطل در حرم امن جان کسی راه پیدا کند، آن‌جا تأمین شده است، شما حرف صحیح تحویل جامعه بدهید, حرف صحیح تحویل مردم بدهید، مردم امانت الهی‌ هستند, مردم ستون دین الهی‌ هستند و ذات اقدس الهی همه مردم را در سایه ولیّ‌اش حفظ می‌کند.
من مجدداً مقدم همه شما بزرگواران, فضلا، روحانیون, دانشگاهیان و عزیزان سپاهی و بسیجی را گرامی می‌دارم، از ذات اقدس الهی مسئلت می‌کنم که به همه ما توفیق علم صائب و عمل صالح مرحمت کند.
پروردگارا امر فرج ولیّ‌ات را تسریع بفرما! نظام ما, رهبر ما, مراجع ما, دولت و ملت و مملکت ما را در سایه ولیّات حفظ بفرما! روح مطهر امام راحل و شهدا را با اولیای الهی محشور بفرما! مشکلات دولت و ملت مخصوصاً در بخش اقتصاد مقاومتی و مسکن و ازدواج جوان‌ها را حل بفرما! خطر تکفیری و سلفی و داعشی را به خود آنها برگردان! بیداری امت اسلامی خاورمیانه را روزافزون بفرما! خطر استکبار و صهیونیسم را به خود آنها برگردان! جوانان و فرزندان ما را تا روز قیامت از بهترین شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت قرار بده!
«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
 


[1] . سوره قلم، آیه4.
[2] . الکافی(ط ـ الاسلامیة)، ج1، ص11.
[3] . غرر الحکم، ص308، ح7087؛ « مَا لِابْنِ آدَمَ وَ الْعُجْبِ وَ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ مَذِرَةٌ وَ آخِرُهُ جِیفَةٌ قَذِرَةٌ وَ هُوَ بَیْنَ ذَلِکَ یَحْمِلُ الْعَذَرَة».
[4] . . الکافی(ط ـ الاسلامیة)، ج8، ص312.
[5] . سوره فاطر، آیه15.
[6] . سوره إنشقاق، آیه6.
[7] . سوره نجم، آیه8.
[8] . سوره قمر، آیات54 و 55.
[9] . سوره فاتحة،آیه4.
[10] . سوره یس، آیه83.
[11] . مصباح المتهجد، ج1، ص63.
[12] . سوره نحل،آیه53.
[13] . سوره جاثیه، آیه23.
[14] . سوره أعراف، آیه164.
[15] . سوره نساء، آیه63.
[16] . العقد الفرید، ج3، ص149.
[17] . سوره بقره، آیه44.
[18] . سوره شمس، آیه8.
[19] . سوره قیامت، آیات1 و 2.
[20] . سوره حجر، آیه29؛ سوره ص، آیه72.
[21] . دیوان حکیم سنایی.
[22] . سوره بقره، آیه125.
[23] . سعدی، دیوان اشعار، غزل شماره40.
[24] . مسالک الافهام، ج1، ص432.

نظرسنجی

» بازدید کننده محترم گروه سنی شما کدام است؟

درباره وب سایت

    بسم الله الرحمن الرحیم

    آدرس های اتصال:
    www.Ahmadnia.org
    www.irmojri.ir

    سامانه پیام کوتاه اختصاصی سایت:
    611 60 20 5000

    شماره تماس :
    09157065630

    شماره نمابر:
    02189775630

آخرین عناوین